طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی / صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
دیباچه
شاید کمتر اندیشمندی باشد که در مسیر تأملات اخلاقی، خطر مهلکِ مستتر در جامهی خیر را نیازموده باشد. شاید یکی از ظریفترین صور خودفریبی در ساحت اخلاق، آن باشد که آدمی پندارد چون صورت یک فعل در ظاهر نیکو و شرعی است، پس لزوماً دالّ بر سیرت پاک آن و طهارت سرچشمهی آن نیز هست. گویی تنها رؤیت کالبد عمل کفایت میکند تا بر حقیقت آن مهر تأیید زنیم. اما واقعیت چنین سادهلوحانه نیست؛ یک فعل میتواند در ظاهر، خیر محض جلوه کند، اما در باطن، از آبشخوری سیراب شود که هیچ قرابتی با فضیلت نداشته، چادری بر شرارتی خفیه باشد.
چه بسیار که آدمی در محراب، ردای عبادت بر تن کند، شمشیر عدالت برکشد، با نفس اماره درآویزد و در مذمت شر، داد سخن دهد؛ اما در همین اثنا، بیآنکه خود مسبوق باشد، در دامگه نفس متفرعن خویش گرفتار آید. خطر همواره آن نیست که شیاطین با دعوت به معصیتی عیان، آدمی را به دنائت بکشانند. گاه فریب پیچیدهتر از این حرفهاست: دعوت به عملی که ظاهرش قدسی است، اما در بطن آن، عفونت غرور، خودنمایی، خودشیفتگی و توهم برتری نهفته است.
دشمن همواره در بیرون خیمه نزده است
از همین نقطه است که پرده از چهرهی کریه و عمیق «ریا» برمیافتد. صورت زشت ریا صرفاً در آن نیست که آدمی در پیشگاه خلق، خود را به زیور نیکی بیاراید در حالی که عالم به فساد نیست خویش است. مهلکتر و پارادوکسیکالتر آن است که حقیقت انگیزه، بر خود فاعل نیز پوشیده بماند؛ آنچنانکه میپندارد شمشیر بران بر گلوی شیطان نهاده، حال آنکه خود، بیمزد و منت، به عمله و ابزار همان شیاطین مبدل گشته است.
اگر بخواهیم مفهوم عرفانی شیطان را جدی بگیریم، مبرهن است که وی همواره با صلای «بدی کن» به میدان نمیآید. گاهی ندای او در شمایل یک مصلح دلسوز طنین میاندازد: «تو مأمور به اصلاح خلقی»، «تو از دگران پاکدامنتری»، و حتی «تو مجاهد فیسبیلاللهی». فینفسه، هیچیک از این گزارهها باطل نیست؛ اما نطفهی فریب دقیقاً در همین نقطه بسته میشود: باطل، لباس حق بر تن میکند تا مؤمنانه گمراه کند.
از این منظر، دغدغهی دشوارتر آن نیست که «چه فعلی از من صادر میشود؟» بل پرسش غایی این است که «منشأ صدور این فعل در نهاد من کجاست؟»
دو تن را در نظر آورید که به یک عمل واحد مبادرت میورزند؛ اما حقیقت اخلاقی فعل آن دو، فرسنگها فاصله دارد. یکی از سر شفقت گام برمیدارد و دیگری از حبّ تحقیر خصم؛ یکی طالب عدالت است و آن دگر تشنهی انتقام؛ یکی برای رضای حق میکوشد و دیگری برای آنکه تصویر «بندهی برگزیده» را در آینهی اوهام خویش تماشا کند. ظاهر عمل یکی است، اما باطنشان دو جهان متضاد است.
مبارزه با شر نیز از این بلیه مستثنا نیست. ای بسا کسانی که با غره شدن به استقرار در جبههی خیر، چنان با خصم درمیآویزند که خود، به همان زشتی و تباهی مورد عتابشان آغشته میگردند. انسان مستعد آن است که چنان شیفتهی مجاهدت با شیطان شود که به سیاقی دیگر، خادم نفس خویش گردد. در اینجاست که «جهاد با نفس» از سطح یک شعار فراتر رفته و عمقی شگرف مییابد. بسا اوقات آنچه باید از آن حذر کرد، همان آوایی است که در اندرون ما با لسان فضیلت سخن میراند و مدام زمزمه میکند: «من طالب حقم»، «من از فساد بیزارم»، «من خادم ملتم». ممکن است تمامی این گزارهها مقرون به صحت باشند، اما همین کلمهی «من»، آرامآرام میخزد و بر جایگاه حقیقت تکیه میزند. من میشود همهچیز، منشأ و مُنشأ و هرآنچه خوبی که هست.
ما بعد التحرير
میخواهم ادعا کنم حسن فعل، هرگز دلیلی متقن بر حسن فاعل نیست که فاعل اگه در این فرض در جهل شناور است و حتی صرف حسن نیت نیز کفایت نمیکند، که آدمی در شناخت نیات خویش نیز سخت خطاپذیر است و جهنمی اگر باشد باید در باشد از محتسبین و زاهدان زهدورز. آنهایی که تنها دیگران را مغلطه نمیکنند؛ گاه به استاد مسلّم خودفریبی بدل میشوند. نمیتوانم بپذیرم بدون نیاز صاف و پاک، میشود گلوی کودکی را گرفت و برید آنچنانکه داعشیان میکردند. حافظ میگوید:
زاهد ایمن مشو از بازی غیرت، زنهار / که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست
شاید عالیترین مرتبت اخلاق، نه صرفاً اجتناب از رذایل، که شجاعت ایستادن در برابر آینه و طرح این پرسش بیرحمانه باشد: اگر هالهی تقدس و زیبایی را از این عمل بزدایم، در تهماندهی وجود من چه چیزی رسوب میکند؟ آیا حقیقتاً در پی استقرار عدالتم، یا تشنهی ظفر خویش؟ آیا طالب خدایم، یا طالب تصویری از خود در انظار خلق که برگزیده و مبرا از خطا دیده شود؟ آیا با نفس در پیکارم، یا سرکوب نفس را سبیل حق میدانم؟ آیا از شر بیزارم، یا از اینکه برچسب شر را به پیشانی من بچسبانند؟ آیا حقیقت را میجویم، یا عطش آن دارم که خود را مالک بلامنازع حقیقت بپندارم؟
به همین سبب است که در چنین سلوک پرمخاطرهای، عقل و خرد نقاد باید یگانه مرشد آدمی باشند؛ نه از آن رو که تجارب معنوی را یکسره انکار کنند، بل بدان جهت که مجال ندهند آدمی هر نجوایی را که با لسان فضیلت در گوش جانش خوانده میشود، چشمبسته و بیتحقیق، «حقیقت» بپندارد. مگر نه آنکه نحن ابناء الدلیل؟ خرد، همان ترازویی است که باید سره را از ناسره بازشناسد. که مهلکترین فریب آن نیست که ابلیس آدمی را به معصیت فراخواند؛ فاجعه آنگاه رخ مینماید که تو را به صراط نیکی دعوت کند، اما چنان که در فرجام کار، خویشتن متفرعنت را بر تخت خیر بنشانی و ادعای ریاست امت را کنی. تا یادم نرفته یادآوری کنم که عنوان، قصیدهای از سعدی است. با یک بیت از حافظ شما را به خدا میسپارم:
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد / دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
ایده این متن را از خواندن بخشی از نامههای عینالقضات همدانی گرفتهام. که خود متن در کتابی از دکتر سرگلزایی ضبط شده بود.

سابقا اولین اپیزود از این اشارات به متون کهن را اینجا منتشر کردهام:
متون کهن (۱): جز یاد دوست هر چه کنی عمر ضایع است / جز سر عشق هر چه بگویی بطالت است
آخر مصطفی صلی اللهّ علیه و سلمّ برای آنک انگشتری را در انگشت خود بگردانید عتاب آمد که تو را برای تعطیل و بازی نیافریدیم ازینجا قیاس کن که روز تو در معصیت میگذرد یا در طاعت؟! [فقه ما فیه]

