طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی / صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست

دیباچه

شاید کمتر اندیشمندی باشد که در مسیر تأملات اخلاقی، خطر مهلک مستتر در جامه‌ی خیر را نیازموده باشد. و البته شاید یکی از ظریف‌ترین صور خودفریبی در ساحت اخلاق، آن باشد که آدمی پندارد چون صورت یک فعل در ظاهر نیکو و شرعی در معنای خاص و عام است، لزوماً این مشروعیت دالّ بر سیرت پاک آن و طهارت سرچشمه‌ی آن نیز هست. گویی تنها رؤیت کالبد عمل کفایت می‌کند تا بر حقیقت آن مهر تأیید زنیم؛ و با بزرگ‌منشی نیز ادعا کنیم که نحن نحکم بالظاهر و چنین از مسئولیت اخلاقی قضاوت خود را برهانیم. اما واقعیت چنین ساده‌لوحانه نیست؛ یک فعل می‌تواند در ظاهر، خیر محض جلوه کند، اما در باطن، از آبشخوری سیراب شود که هیچ قرابتی با فضیلت نداشته، چادری بر شرارتی خفیه باشد؛ که انما الاعمال بالنیات!

چه بسیار که آدمی در محراب، ردای عبادت بر تن کند، شمشیر عدالت برکشد، با نفس اماره درآویزد و در مذمت شر، داد سخن داده در مسیر خویش نیز استوار باشد؛ اما در همین اثنا، بی‌آنکه خود مسبوق باشد، در دامگه نفس متفرعن خویش گرفتار آید. خطر همواره آن نیست که شیاطین با دعوت به معصیتی عیان، آدمی را به دنائت بکشانند. گاه فریب پیچیده‌تر از این حرف‌هاست: دعوت به عملی که ظاهرش قدسی است، اما در بطن آن، عفونت غرور، خودنمایی، خودشیفتگی و توهم برتری نهفته است. خواهی از دام شعوبا و قبائل دررهی و به دام اتقاکم1 افتی.

دشمن همواره در بیرون خیمه نزده است

از همین نقطه است که پرده از چهره‌ی کریه و عمیق «ریا» برمی‌افتد. صورت زشت ریا صرفاً در آن نیست که آدمی در پیشگاه خلق، خود را به زیور نیکی بیاراید در حالی که عالم به فساد نیست خویش است. مهلک‌تر و پارادوکسیکال‌تر آن است که حقیقت انگیزه، بر خود فاعل نیز پوشیده بماند؛ آنچنان‌که می‌پندارد شمشیر بران بر گلوی شیطان نهاده، حال آنکه خود، بی‌مزد و منت، به عمله و ابزار همان شیاطین مبدل گشته است و خواسته میوه بهشتی را نه به تحریک شیطان که برای مقاصد برتر در ذیل احکام ثانویه غصب کند!

اگر بخواهیم مفهوم عرفانی شیطان را جدی بگیریم، مبرهن است که وی همواره با صلای «بدی کن» به میدان نمی‌آید. گاهی ندای او در شمایل یک مصلح دلسوز طنین می‌اندازد: «تو مأمور به اصلاح خلقی»، «تو از دگران پاک‌دامنتری»، و حتی «تو مجاهد فی‌سبیل‌اللهی». فی‌نفسه، هیچ‌یک از این گزاره‌ها باطل نیست؛ اما نطفه‌ی فریب دقیقاً در همین نقطه بسته می‌شود: باطل، لباس حق بر تن می‌کند تا مؤمنانه مؤمنین را گمراه کند.

از این منظر، دغدغه‌ی دشوارتر آن نیست که «چه فعلی از من صادر می‌شود؟» بل پرسش غایی این است که «منشأ صدور این فعل در نهاد من کجاست؟»

دو تن را در نظر آورید که به یک عمل واحد مبادرت می‌ورزند؛ اما حقیقت اخلاقی فعل آن دو، فرسنگ‌ها فاصله دارد. یکی از سر شفقت گام برمی‌دارد و دیگری از حبّ تحقیر خصم؛ یکی طالب عدالت است و آن دگر تشنه‌ی انتقام؛ یکی برای رضای حق می‌کوشد و دیگری برای آنکه تصویر «بنده‌ی برگزیده» را در آینه‌ی اوهام خویش تماشا کند. ظاهر عمل یکی است، اما باطنشان دو جهان متضاد است. بحثم در مذمت اویی که قنوتش را طولانی می‌کند تا خلق و خویش را سیاه و روسیاه کند نیست، بلکه اویی است که قائل به اینست که قنوت طولانی و سجود طولانی‌تر ضامن بهشت است و دنیا را ادنی می‌داند اما در ظاهر. دفعه پیشین هم به این حدیث امام علی (ع) استناد کردم که:

یَا کُمَیْلُ لَا تَغْتَرَّ بِأَقْوَامٍ یُصَلُّونَ فَیُطِیلُونَ وَ یَصُومُونَ فَیُدَاوِمُونَ وَ یَتَصَدَّقُونَ فَیُحْسِنُونَ (بحارالانوار ج۸۱ ص۲۲۹)

ای کمیل! شیفته کسانی که نماز طولانی می‌خوانند و مدام روزه می‌گیرند و صدقه می‌دهند مباش [و فریب آنها را نخور!]

مبارزه با شر نیز از این بلیه مستثنا نیست. ای بسا کسانی که با غره شدن به استقرار در جبهه‌ی خیر، چنان با خصم درمی‌آویزند که خود، به همان زشتی و تباهی مورد عتابشان آغشته می‌گردند. انسان مستعد آن است که چنان شیفتهٔ مجاهدت با شیطان شود که به سیاقی دیگر، خادم نفس خویش گردد. در اینجاست که جهاد با نفس از سطح یک شعار فراتر رفته و عمقی شگرف می‌یابد. بسا اوقات آنچه باید از آن حذر کرد، همان آوایی است که در اندرون ما با لسان فضیلت سخن می‌راند و مدام زمزمه می‌کند: «من طالب حقم»، «من از فساد بیزارم»، «من خادم ملتم». ممکن است تمامی این گزاره‌ها مقرون به صحت باشند، اما همین کلمه‌ی «من»، آرام‌آرام می‌خزد و بر جایگاه حقیقت تکیه می‌زند. من می‌شود همه‌چیز، منشأ و مُنشأ و هرآنچه خوبی که هست.

روایاتی تاریخی

عمری از ما گذشت به تعمق در سریال مختارنامه، به‌جهات مرتبط با نوجوانی. در انتهای سریال مختار در جنگ با مصعب بن زبیر بن عوام خلاصه تاریخ اسلام را در مبارزه میان تزویر و خلاف آن خلاصه می‌کند. روایتی است جالب و می‌توان بسادگی آنرا پذیرفت که سوگیری تأئیدی نیز از باب اعتقاد به تشیع به دادمان می‌رسد؛ بااینحال تاریخ چگونه ضبط شده است؟ باید بازگردیم به بررسی متون مورخ موردعلاقه حقیر: بوفضل بیهقی.

بیهقی در مجلد ششم تاریخ خود، بعد از ماجرای حسنک وزیر (شاید بعدها بگویم دلیل علاقه‌ام به حسنک چیست) از عبدالله بن زبیر یاد می‌کند «تا مقرّر گردد که حسنک را در جهان یاران‌ بودند بزرگتر از وی». در بخشی از قصه، عبدالله در دام تشکیک می‌افتد. به مادرش دختر خلیفه اول رجوع می‌کند:

وی نزدیک مادر آمد، اسماء و دختر ابو بکر الصّدّیق‌ بود، رضی اللّه عنه، و همه حالها با وی بگفت. اسماء زمانی اندیشید. پس گفت ای فرزند، این خروج‌ که تو بر بنی امیّه کردی دین را بود یا دنیا را؟ گفت: بخدای که از بهر دین را بود، و دلیل آنکه نگرفتم یک درم از دنیا، و این ترا معلوم است. گفت: پس صبر کن بر مرگ و کشتن و مثله‌ کردن، چنانکه برادرت مصعب کرد، که پدرت زبیر عوّام‌ بوده است و جّدت از سوی من بو بکر صدّیق، رضی اللّه عنه. و نگاه کن که حسین علی‌، رضی اللّه عنهما، چه کرد. او کریم بود و بر حکم پسر زیاد، عبید اللّه‌ تن‌درنداد.

خواننده عمیق می‌بایست در این گاه تأمل کند. اسماء مستقیماً پاسخ نمی‌دهد که پسرم تو هیچ شو در راه خدا. از حقیقت کار وی می‌پرسد، دین بود یا دنیا را؟ اسماء می‌داند که هیچ شدن در راه حق، بدون نیت خیر کالعدم است. ای پسر، نیتت چه بود؟ اعمال ما به نیات ایشان است! اصلا خودت می‌دانی نیتت چه بوده ای پسر زبیر؟ چگونه می‌خواهی عمل خویش را ارزش-داوری کنی وقتی خودت در جهل نیتت هستی؟

عبدالله پاسخ می‌دهد که دین بوده و بس. بنگر که هیچ نبرداشتم و چیزی عائدم نشد جز آنکه مثله‌ام خواهند کرد و سرم به دمشق خواهند فرستاد. عبدالله پاسخی می‌دهد که بی‌ارزش نیست و پوچ اما باید درون آنرا کاوید. این شاهد بی‌ارزش نیست؛ اما اثبات نمی‌کند که انگیزهٔ او منحصراً دینی بوده است. فارغ از اینکه الزاماً برداشت وی از امر دینی نمی‌توانسته است با حقیقت دین رابطه‌ای یک-به-یکی داشته باشد. عبدالله فقیر نبود که بخواهد برای یک درم از دنیا، قیام کند. پس مسئله چیست؟

بعید نیست اگر ادعا کنیم انسان می‌تواند از منافع مادی چشم بپوشد و همچنان گرفتار جاه‌طلبی، میل به قدرت، خودبزرگ‌بینی یا شیفتگی به تصویری باشد که از خویش ساخته است. ماندگاری در تاریخ بعنوان پسر یک صحابهٔ خارجی که بر خلیفه وقت شورید، خوشنامی است؟ فارغ از این، عبدالله می‌گوید این امر بر مادرش معلوم است. او به شناختی بیرونی از خویش متوسل می‌شود؛ به کسی که گمان می‌کند می‌تواند صداقت او را تصدیق کند. اما حتی اگر اسماء تمام شواهد او را بپذیرد که بازهم دلیلی نیست که خواننده فعال نیز آنرا بپذیرد، مسئلهٔ دشوارتر هنوز باقی است: آیا انسان می‌تواند به انگیزه‌های خویش معرفت کاملی داشته باشد؟ آیا صداقت در یک لحظه، پاکی تمام انگیزه‌های گذشته و آینده را تضمین می‌کند؟ انسان می‌تواند با تعمیم و تاویل و تصدیق صداقت خویش، خود را از خطا مصون پندارد؟

بنظر می‌رسد اسماء این ناتوانی سوژه بر کنکاش حقیقت خویش را واقف است پس برای عبدالله یک سنجهٔ بیرونی متصور می‌شود: ببین حسین بن علی (ع) چه کرد. بنظر نمی‌رسد دختر خلیفه یکم منظورش این باشد که هرکس خودرا فدا کند محق است؛ که در تاریخ معاصر ما کم نیستند این‌هایی که برای ما ارزشمند اند به این سبب، اما فقط ارزشمند اند ولاغیر. از متن خارج نشویم؛ اسماء می‌خوهاد بگوید ببین حسین (ع) چگونه بر موضع خویش ایستاد، از درد نترس. اگر خروج تو برای دین است، آیا در لحظه‌ای که پای جانت در میان است نیز به همان معیار وفادار می‌مانی؟ بنظر می‌رسد اسماء در پی اثبات حقانیت سیاسی فرزندش نیست؛ صرفاً سنجه‌ای برای میزان صداقت فرزندش آن‌هم برای خود عبدالله ارائه می‌دهد.

تاکنون، در این زیربحث، چیزی حقیقتا درباره موضوع اصلی جستار نگفته‌ام و به بیان دوباره مکررات پرداخته‌ام. اینجا می‌خواهم بپرسم مبارزه با شر، یا اصلا مبارز با شر مطلق و نامطلق تا کجا از سرحدات مرائی2 و مزور3 به‌دور است؟ انسان می‌تواند از مبارزه با جور و ستم بعنوان آیاتی از شر، لذت ببرد. این را بسختی می‌توان مردد کرد. مبارز، هویتی ممتازه دارد، او یک مبارز است، او در سخت‌ترین نقطه جهنم دانته قرار ندارد4، چشمش را بر ستم نبسته و الخ. در این دیدگاه خیری که خواهان آنیم مستتر است و الزاماً این مبارزه متضمن خیر مخفی نیست. مبارز اینجا یک قهرمان است و کیست که نخواهد قهرمان باشد؟

مبارز ما، که خودرا بری از هر گناهی می‌داند، و بهای تلاشش را نیز به دیگری تحمیل می‌کند5، این فضیلت جعلی را کمال شخصیت خود می‌داند. کیست که بتواند نسبت به نقد آنچیزی که هسته اصلی هویت خویش است مقاومت کند آن‌هم در فرهنگی که ناقد فاسد و کافر است؟ در این موقعیت عمل نقد مبدل به حمله به تمامیت اخلاقی وی و تفکر نقاد مبدل به همراهی با جور و ستم می‌گردد: تویی که مثل من نمی‌اندیشی، تو راه فلان‌چیز را هموار می‌کنی. این فلان‌چیز هم می‌تواند از حمله به ساحت داریوش کبیر و فردوسی و حافظ باشد تا یک نسل‌کشی واقعی.

در این مرحله اگر ریش مبارز گرو باشد، یا بقول نسیم طالب پوستش در بازی باشد، صورت مسئله به سهولت سابق نمی‌نماید. اگر در این مبارزه خانه پدری مرا نیز بمباران کنند، اگر تخت‌جمشیدی نماند که در آن سال را تحویل کنیم یا بجای فلان اصل اخلاقی و ستوده‌شده، حکومت دایرکتوار برقرار شود چه؟ حاضریم با آگاهی از چندوچون مبارزه، از منافع خویش بگذریم؟ آیا من و شما یک گاندی درون داریم که فقط به منصه ظهور نرسیده و اگر موقعیت باشد حاضر است سی چهل سالی را در زندان باشد؟ لا أدری!

اینجا باید امری را روشن کنم. قائل به این نیستم که تحمل رنج بتنهایی شاهدی بر حقانیست است. چونانکه ظاهراً اسماء نیز نبود. همانطورکه بالاتر بدان اشاره کردم تاریخ پر است از چنین کسانی. مرحوم مصدق را در نظر بگیرید؛ این میل والای به شهادت و هیچ شدن در راه احقاق حقوق ملیهٔ ملت رنج‌کشیده ایران از کجا می‌آمد؟ گازیوروسکی شخصیت مصدق را سرسخت ارزیابی می‌کند هرچند اشاره می‌کند مشاوران وی گوی سبقت از خود او نیز ربوده بودند.

بنظر می‌رسد این سرسختی در کنه وجود ما ریشه دوانده. در رنج‌نامه ملی شدن نفت، کسی نیست که با ملاطفت و خرد بدنبال راهکار باشد. همه یا سرسختانه انگلوفیل اند یا معاند با هرگونه سازش. در این مبارزه، گروهی پیروز شدند، دیگران را از میان برداشتند و همراه آن حقوق ملت ایران را نیز ضایع کردند. ملی شدن نفت به محاق رفت. اگر وقایع ابتدای دهه ۳۰ به گونه دیگری رقم خورده بود، رنج متوجه مصدق و حسن فاطمی نمی‌شد و داستان بجز در مسئله حقوق نفت که بازهم به‌جایی نمی‌رسید، نتایج متفاوتی می‌داشت اما با همان فرم نازیبای پیشین. و امروزه، بودند دیگرانی که تاریخ را دستاویز نافهمی‌های خود می‌کردند و آنتی‌تزهای مصدق را از چیزی که بودند بالاتر برده با این‌ها بشیوه گواهان مسیحی رفتار می‌کردند. همان رفتار پیشبینی‌شدنی سابق. چیزی نیست که رنج را ملازم حقانیت نشان دهد؛ ادعای فضیلت باید مورد نقد بی‌رحمانه قرار گیرد.

تصویری نه‌بس واقعی

در مرگ عبدالله اشاره کردم به این نکته که او بعنوان بزرگی از بزرگان مکه چگونه می‌تواند به نگرفتم درمی از دنیا استناد کند؟ می‌خواهم قدمی فراتر نهم. برایم متصور است که آدمی آن تصویر قهرمانانه‌ای که از خود ساخته را با خدا (در بافتار داستان عبدالله زبیر در نظر گیرید) اشتباه گیرد. این خطا، که هیچگاه محدود به خود شخص نیست و خیل مجیزگویان وی را نیز در وهم حقانیت گرفتار می‌کند، منجر به این می‌شود که سوژه مرگ خوش را بر پذیرش اشتباهش مرجح بداند. آنچنانکه سقراط در این وهم گرفتار بود اگر معتقد واقعی به ندانستن خویش بود و از خوش ماجرا ادعایش تاریخ را درنوردید. آنچیزی که سابق بر جهاد با نفس، جهاد اکبر یا نقد خویش و هر گلواژه زیبا و نازیبای دیگری معرفی کردیم، فقط و فقط قربانی کردن منافع خویش نیست. این بازنگری در دهه‌ها تفکر یک‌شکل و متناظر است که مرد میدان می‌طلبد. بسیارند کسانی که اندوخته عمر خود را پای تفریحی، قماری یا عشقی می‌ریزند و ادعای حقانیت هم ندارند؛ فقط خوش اند و بس.

نگارنده این سطور بی‌نهایت کانتی است و خود با پاراگراف‌هایی که می‌آیند شاید توافق کامل نداشته باشد و آن‌را درافتادن در چالهٔ نسبی‌گری می‌داند اما اذعان دارد فضیلت (و نه امر اخلاقی) گاهی ایستادگی مقابل قدرت قاهره است، و گاهی عقب‌نشینی از موضعی که نادرستی‌اش روزبه‌روز امکان بیشتری می‌یابد. گاهی جان دادن در راه آزادی وفاداری است و گاهی زنده ماندن، پذیرفتن خطا و اذعان به آن شجاعت بیشتری می‌طلبد6. اگر معیار حق آن خدایی است که در تصویر قهرمانانه از خودم ساخته‌ام جایگزین کنم، فداکاری در خدمت نفس قرار نگرفته است؟

بیایید پرسش اسماء را چنین ادامه دهیم: نه صرفاً «فرزند، این خروج‌ که تو بر بنی امیّه کردی دین را بود یا دنیا را؟» بلکه «آیا چنان از خویشتن خود جدایی داری که اگر روزی دریافتی تشخیصت سرتاسر اشتباه بوده، بتوانی حقیقت را بر تصویر خودت مقدم بداری؟» اسماء در جایگاه من نیز قرار نمی‌گیرد؛ خود را قاضی نمی‌داند و سوژه را مجبور به ارزش-داوری درونی می‌بیند. می‌خواهد او خود با خرد، ببیند خویش را و نشکند آئینه‌ای که با وی یکی است7. خودشکنی، خویش را فدا کردن، تنها فداکاری مبتنی بر فضیلتی است که اینجا به ذهن می‌رسد.

که آدمی باید نه‌فقط از گناه خود، بلکه از فضیلت خود نیز حساب بکشد؛ که من نشود همه‌چیز، منشأ و مُنشأ و هرآنچه خوبی که هست.

ما بعد التحرير

می‌خواهم ادعا کنم حسن فعل، هرگز دلیلی متقن بر حسن فاعل نیست که فاعل اگه در این فرض در جهل شناور است و حتی صرف حسن نیت نیز کفایت نمی‌کند، که آدمی در شناخت نیات خویش نیز سخت خطاپذیر است و جهنمی اگر باشد باید پر باشد از محتسبین و زاهدان زهدورز. آنهایی که تنها دیگران را مغلطه نمی‌کنند؛ گاه به استاد مسلّم خودفریبی بدل می‌شوند. نمی‌توانم بپذیرم بدون دل صاف و پاک، می‌شود گلوی کودکی را گرفت و برید آنچنانکه داعشیان می‌کردند که ما هم مسلمانیم و قائل به خوی غیروحشی بشر. حافظ می‌گوید:

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت، زنهار / که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

شاید عالی‌ترین مرتبت اخلاق، نه صرفاً اجتناب از رذایل، که شجاعت ایستادن در برابر آینه و طرح این پرسش بی‌رحمانه باشد: اگر هاله‌ی تقدس و زیبایی را از این عمل بزدایم، در ته‌مانده‌ی وجود من چه چیزی رسوب می‌کند؟ آیا حقیقتاً در پی استقرار عدالتم، یا تشنه‌ی ظفر خویش؟ آیا طالب خدایم، یا طالب تصویری از خود در انظار خلق که برگزیده و مبرا از خطا دیده شود؟ آیا با نفس در پیکارم، یا سرکوب نفس را سبیل حق می‌دانم؟ آیا از شر بیزارم، یا از اینکه برچسب شر را به پیشانی من بچسبانند؟ آیا حقیقت را می‌جویم، یا عطش آن دارم که خود را مالک بلامنازع حقیقت بپندارم؟

در چنین سلوک پرمخاطره‌ای، عقل و خرد نقاد یگانه مرشد آدمی است؛ نه از آن رو که تجارب معنوی را یکسره انکار کند، بل بدان جهت که مجال ندهند آدمی هر نجوایی را که با لسان فضیلت در گوش جانش خوانده می‌شود، چشم‌بسته و بی‌تحقیق، حقیقت بپندارد. خرد، آن ترازویی است که باید سره را از ناسره بازشناسد. که مهلک‌ترین فریب آن نیست که ابلیس آدمی را به معصیت فراخواند؛ فاجعه آنگاه رخ می‌نماید که تو را به صراط نیکی دعوت کند، اما چنان که در فرجام کار، خویشتن متفرعنت را بر تخت خیر نشانده، ادعای ریاست کنی. خرد و عقل، آن فهمی است که حق را مشخص کرده اگر درست به‌کار رفته باشد راه درست را نشان می‌دهد. قرآن بارها به سرنوشت آنهایی که با خرد در ستیزند اشاره داشته است: اصحاب السعیر. 8 / 9

تا یادم نرفته اشاره کنم که عنوان قصیده‌ای از سعدی است. با یک بیت از حافظ شما را به خدا می‌سپارم:

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد / دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

ایده این متن را از خواندن بخشی از نامه‌های عین‌القضات همدانی گرفته‌ام. که خود متن در کتابی از دکتر سرگلزایی ضبط شده بود.

 

سابقا اولین اپیزود از این اشارات به متون کهن را اینجا منتشر کرده‌ام:

متون کهن (۱): جز یاد دوست هر چه کنی عمر ضایع است / جز سر عشق هر چه بگویی بطالت است

آخر مصطفی صلی اللهّ علیه و سلمّ برای آنک انگشتری را در انگشت خود بگردانید عتاب آمد که تو را برای تعطیل و بازی نیافریدیم ازینجا قیاس کن که روز تو در معصیت می‌گذرد یا در طاعت؟! [فقه ما فیه]

آپدیت: جایی بزرگی می‌گفت که اصلا فکر کردن با نوشتن است و خیلی وقت‌هایی که فکر می‌کنیم فهمیده‌ایم یا می‌گوئیم می‌دانم اما نمی‌توانم بیان کنم احتمالا نه فهمیده‌ایم و نه می‌دانیم. و در ادامه اشاره کرد که نوشتن نباید در یک مرحله باشد. این متن را حدود یک هفته پیش در وبلاگم منتشر کرده بودم. امروز، ۱۷ مهر ۱۴۰۵ و به روایتی نهم اکتبر سال ۲۰۲۶ام از میلاد حضرت مسیح، برای بار دوم ویرایش و بازنویسی کردم. نسخه ابتدایی در گیت‌هاب پروژه موجود هست و شامل حدود هزار کلمه. هرچند پیشنهاد و تأکیدم بر اینست که کسی آن‌را نخواند. بزرگ مذکور هم هست آقای خلجی با آن نقدهای بی‌رحمانه و آئینه‌وار.


  1. بنگرید به آیه ۱۳ سوره حجرات از قرآن کریم. ↩︎

  2. علامه دهخدا: مرائی . [ م ُ ] (ع ص ) (از «رأی ») ریاکار. (منتهی الارب ). ریاکننده . خودنما. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). نیکی فروش .(یادداشت مؤلف ). متظاهر. سالوس . اهل زرق و ریا. ج ،مراؤون : مرائیان را به حطام دنیا بتوان دانست . (تاریخ بیهقی ص 523). و منافقان و مرائیان راتشویر دهند. (نصیحةالملوک ، از فرهنگ فارسی معین ). / مولانا می‌نویسد: آن مرائی در صلوة و در صیام / مینماید جد و جهدی بس تمام. ↩︎

  3. علامه دهخدا: مزور. [ م ُ زَوْ وَ ] (ع ص ) نعت مفعولی از تزویر. کژ. / سعدی می‌نویسد: ملک زیبایی مسلم گشت فرمان تو را / تا چنین خطی مزور کرد انشی روی تو. ↩︎

  4. در بهبوهه مبارزات و نامبارزات سیاسیی که در این روزهای مملکت ما می‌گذرد بارها شده است که مشاهده کرده‌ام دوستانی از سر محبت و علاقه، آنهایی که با خود هماهنگ نیستند را ساکنان دوزخ دانته می‌دانند، آنجاکه مأمن اویی است که در موقع لازم، سکوت کرده و اهمیتی به رنج دیگران نداده است. این مسئله خود نیاز به جستاری دیگر دارد که حقیقتا حوصله‌اش را در خودم نمی‌یابم. شما فقط این را دریابید که چه ناآگاهانی اند آنانی که دوزخ دانته را نخوانده‌اند و از آن را نقل می‌کنند! ↩︎

  5. بازهم مثالی از این روزهای ما و صدالبته دیاسپورای ایرانی که نه تورم را می‌فهمند و نه جنگ را؛ اما مبارزین اخلاق‌داری اند که دیگری را تهدید و تحریم و تعقیب می‌کنند که نمی‌خواهد از گرسنگی بمیرد. ↩︎

  6. بنگرید به حیات و ممات مشروطه‌چی‌هایی که در این راه فدا شدند و نامشان جاودانه؛ و آن‌هایی که ماندند، سیاست جدیدی پی گرفتند و به اصلاح امور پرداختند اما همین دستگاه جدید نیز چون انقلاب پیشین، فرزندان خویش را بلعید. از ستارخان تا تیمورتاش و فروغی تاریخ آئینه عبرت است. ↩︎

  7. نظامی می‌نویسد: آینه چون نقش تو بنمود راست / خود شکن آیینه شکستن خطاست. ↩︎

  8. بنگرید به آیه ۱۰ سوره ملک از قرآن کریم. ↩︎

  9. علامه دهخدا: سعیر. [ س َ] (ع ص ، اِ) آتش افروخته و سوزان . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). آتش فروزان . (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی ص 58). آتش افروخته . ج ، سُعر. (مهذب الاسماء) (دهار). || جهنم . دوزخ : من ز عکس زمهریرم زمهریر / یا ز عکس آن سعیرم چون سعیر (مثنوی ). ↩︎